رحم الله عمی العباس

تا دست راستش را جلوتر برد تازه یادش افتاد . . .
بغضش گرفت و اشکش جاری شد . . .
لبخند آقا را میدید و زیر لب میگفت :
رحم الله عمی العباس . . . !
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۰ دی ۱۳۹۲ ساعت 17:16 توسط مداد سفید
|

تا دست راستش را جلوتر برد تازه یادش افتاد . . .
بغضش گرفت و اشکش جاری شد . . .
لبخند آقا را میدید و زیر لب میگفت :
رحم الله عمی العباس . . . !