-         آقای محترم! من به بزرگان جهان دقیقه ای وقت می دم، تو ساعتی که هیچ، روزی که هیچ، ماه و سال هم که هیچ، عمری وقت می خوای؟ خوب حالا دانشجوهای من، دکترای چه رشته ای دارن؟

  هیچی جناب دکترا ندارن؛ اصلا راستشو بخوای سواد ندارن!

-         واقعاً مرا به بازی و شوخی گرفتی؟ من بروم توی نقش یک معلم اول دبستان و نهضت سوادآموزی؟ عقلت کجاست!

  سواد که ندارن هیچ، تربیت هم ندارن و ممکنه توی کلاس بی تربیتی کننا!

-         میدونی با کی داری حرف می زنی؟

    بله با بزرگترین پرفسور دنیا که به رؤسای جمهور هم به سختی وقت میده!

-         حالا کی هستن این عزیزان تو که اومدی پیش من برای تعلیم شون؟

­  اونا یک گله گوسفند هستن!

-         واقعاً؟!!!!!!!!!!

  تاز اون قدر وحشی اند که همدیگر را با شاخ می کشن! حتی بچه خودشون هم می کشن!

-        خوب معرکه شد!!!! حالا چی باید به اینا یاد بدم؟

هیچی، می خواستم فیزیک کوانتوم و اخترفیزیک و ... اینا یاد بدی!!!!!!!!!!!!

فرض کنید که استاد می پذیرد و می گوید:

-         به اونا بگو بیان آزمایشگاه من!

 نه استاد، اونا رم می کنن، تو باید بری توی طویله اونا!

استاد خیلی تعجب می کنه و میگه:

-         آقای محترم! این حرفا چیه؟

و بالاخره می پذیره که بره توی طویله! متقاضی می گه:

استاد! استاد! صبر کن!  با این لباسا که نمی شه بری توی طویله، اونا رم می کنن، باید تو هم مثل اونا بشی!

-         یعنی چی؟!!!

هیچی؛ باید بری توی پوستین گوسفند!

-         بعدش چی؟

 هیچی باید توی طویله زندگی کنی!

-         بعدش چی؟

هیچی باید مثل اونا غذا بخوری و با هم برید چَرا!

دیگه چی؟ هیچی باید با برخی از این گوسفندا ازدواج هم بکنی که کاملا احساس کنن از خودشونی! البته ممکنه بعضی از اونا تهمت زن بارگی هم بهت بزننا!

واقعیت این است که فاصله وجود نورانی اهل بیت با مردم چه رسد به دشمنان اهل بیت، بسیار بیشتر از فاصله آن استاد با آن گوسفندان است. چون برخی از انسانها، حتی از درندگان هم بدترند؛ چه رسد به برّه! مثل آنکه گلوی علی اصغر را ...، آنکه ...: اولئک کالأنعام بل هم اضلّ! از چارپایان هم گمراه ترند!

وجود مقدس اهل بیت برای هدایت مردمی که همدیگر را می کشتند و بچه هاشان را نیز و ... هیچ اعتراضی نکردن و حتی با افتخار در مسیر هدایت انسانها، رخت جسمانی بشری را به تن کردند، غذا خوردند و حتی با برخی افراد خائن و پست تر از حیوان، ازدواج هم کردند؛ این اوج مظلومیت آنان بود و حالا برخی از اروپایی ها به پیامبری که حورالعین به برکت نگاه آنان آفریده شده است و لذتی جز اُنس با خداوند ندارند، تهمت شهوت رانی نثار می کنند!!!!! آنها از عرش آمدند؛ آنها معلم جبرئیل و فرشتگان بودند، آنها خودشان واسطه فیض برای بهشت اند و حور و قصور بوده اند ... آنها حالا درکنار حیواناتی در طویله دنیا برای ارشاد فداکارانه آمده اند.

آنها در پوستین تنگ تن، احساس نفس تنگی می کنند! آنها دلشان برای خداوند تنگ تنگ می شود، برای اذان؛ دلشان برای لاهوت تنگ می شود، برای معراج، برای نماز که معراج مؤمن است؛ برای ثم دنی فتدلی در معراج نماز ... .

تو تا حالا نفست تنگ تنگ شده است؟ احساس خفگلی را می فهمی حتماً! آنها می گویند: أرِحنا یا بلال! بلال اذان بگو، نفسمان تنگ شد در دنیا، ما را راحت کن! آنها دست کم روزی پنج بار از طویله دنیا و همنشینی با گوسفندان رها می شدند، در معراج نماز

آنها ... آخ! احساس نفس تنگی می کنم. آخ علی ع چه قدر تاب دارد در پوستین تنگ تن! مردی به عظمت همه آسمانها حالا توی یک پوستین تن اسیر شده است. نفسش تنگ شده است ... حالا یکی از گرگهای در پوستین گوسفند، شمشیر زیر عبا می گیرد، بعد بر سر پوستین می زند و پوستین تنگ پاره می شود و علی می گوید: آه ه ه ه ه ! به خدا راحت شدم: فزت و رب الکعبه!

هر زخمی که بر تن حسین می نشست، زینب آرام آرام، آرام میگرفت که برادرش در حال رها شدن است از پوستین تنگ تن و طویله دنیا به سمت معراج و بی نهایت آسمانها! چه لحظه های شکوهمندی است!!!

زینب می دانست که هر تازیانه ای که به سمت صورتش زبانه می کشد، پوست پوستین تنگ تنش، نازک تر می شود، هر تازیانه ای که به تنش بخورد، مثل این است که پوستین را کسی بساید و نازکتر کند و نوبت از هم گسستن تار و پود آن نزدیکتر شود.

زینب با هر تازیانه می گفت: فزت و رب الکعبه؛ زینب زین اب است؛ زینت پدر؛ این اسم را خدای آسمانها برای زینب برگزیده است؛ پس او باید چنان درکی از تازیانه و شمشیر داشته باشد، که این درک، زینت درک پدر باشد؛ زینت فزت و رب الکعبه، باشد. زینب چقدر لذت می برد که برادر و هجده مَحرمش در یک روز از دست پوستین و استادی برای بدتر از گوسفندان رها شده اند و رفته اند در کرسی عرش برای فرشته ها درس عبودیت بدهند و با نگاه خود لحظه به لحظه بهشت را زیباتر کنند.

زینب چقدر حسرت شمشیر می کشید! زینب چقدر حسرت باروت می کشید! زینب چقدر اما صبور بود که گرگهایی را که با شاخ سه شعبه علی اصغرش را کشته بودند، از کلاس درس عظیم عبودیت اخراج نکرد، حتی امام سجاد به قاتل حسین فرمود: اگر نماز غفیله بخوانی خداوند ترا می بخشد! زینب به زودی کلاس درس را برپا کرد؛ هم خطبه خواند، هم روضه خواند؛ هم آخوند بود و هم مداح! و باز گرگها و تماشاگران فاجعه کربلا را به شاگردی پذیرفت و تعلیم را شروع کرد.

آن استاد فیزیک هسته ای حالا خیلی احساس حقارت می کند در برابر مکتب استاد استادان استادان ... عالم؛ حضرت زینب! که زینب چطور به گوسفندها درس می دهد و با چه اشتیاقی کتک می خورد و با چه حسرتی به شاخ سه شعبه فکر می کند که چرا پوستین تنگ گلوی بغض کرده او را از هم نگسیخت!


" این مطلب را قبلا توی یه وبلاگی خونده بودمُ  خوشم اومد برداشتمش. ولی متاسفانه اسم وبلاگ را الان یادم نیستِ امیدوارم صاحبش راضی باشه.